نه تنِ آيينه ای تو را توانستهِ بود
نه نشانی
در عبورِ آدميان
آمدنت را
هنگامه يِ برخواستن اَت
کوچه روشن بود
تو تنها شعر بودی
و هیچ کس باور نداشت که آفتاب از مشرق برآمده باشد
دالان ِخانه ، خالی آواز
نور بود
تردد و سکوت پياپی
نتوانسته بودم اَت
تنها
تو شعربودی
نه واژه ای
نه کلمه ای .
در هذيان اين روزها
براي هر سلام
دست را به خون گلي آغشته مي سازم
لب را
تا موازات نيشخندي
مي كشم
مگر جواب نگاهي باشد
صدايِ سكه
تا چَپاول احساس آدمي زاد
به گوش مي رسد
- در هذيان اين روزها
انساني اَت
گل را مي پژمراند
پنجره را مي بندد
عشق را كنار مي گذارد
و
لب بر تمسخر هر چيز مي گشايد
- دختر كوچولو
شبانه قلبش را زير گردوي پير
خاك مي كند
تجربه اي تا انزواي نگفتن
تلخ، لبخند خداحافظ
- در هذيان اين روزها
آسمانِ كارگاه
صبح را در ما غروب مي كند
شب
در انتظار يك ستاره ،
سكوت
تا طول ماه
بشود به قدر خريد يك كتاب ، شالي
شايد
تا ترقه يِ همسايه
در بلندايِ پايينِ كارگاه
بخواند:
صدايِ سكه
تا چَپاول احساسِ آدمي زاد
به گوش مي رسد .
هرگز بند نمي آيد
تا بميرد
دلواپسي هايِ نبودنِ بي گاهت
حتا نفس نمي شود
دراين اتاقِ بي پنجره
رو به اين نقاشي كه كشيد
كه كشيده بودم
تا از خيالِ خاطراتِ تو خالي شوم
مثل آب از رنگ
تا صدايم كني
نمي شنوم نگاهت را
كه مي خواستي
از دوختن به ماه
زنانگي اَت را زيباتر كني
- من هنوز خمار ِتركِ تواَم
و مگر مي شود كه عشق وحشي نباشد
تو مي خواستي عاشق شوي
ولي مگر
مثل تركِ تو
عشق خواستني نيست
نه، عشق خواستني نبود و نمي شوي
حتا نمي شود گريه كرد و
از عشق خالي شد
گريه، نه
نه گريه يِ ما از خون بوده است
و هرگز بند نمي آيد
- من نه يك حرفِ ركيك
از جهانِ زيبايِ خدايانِ شما
من يك رگِ زده اَم
هرگز بند نمي آيم
تا بميرم.